خاطراتی از آزادگان تکریت 12
موضوع اسارت و خاطرات آزادگان و مفقودالاثرها و اردوگاه تکریت 12
درباره ما

این وبلاگ درمورد اسرا و مفقودالاثرهای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی است که شامل مجموعه ای از خاطرات و مطالب مرتبط با اسرا ست ( خصوصا خاطرات کمپ 12 تکریت )
جستجو


وصیت شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ارسال شده در سه شنبه ۱ اردیبهشت۱۳۹۴ ساعت 19:15 توسط صادق پاشائی
درابتدای اسارت و اولین روزی که وارد اردوگاه شدیم چون شب بود مارا به اردوگاه 12 بردند و ما که اولین اتوبوس بودیم به قطعه اول آخرین آسایشگاه منتقل کردند و مابقی اتوبوس های حامل اسرا را به قطعه دوم بردند . 

قطعه اول مربوط به اسرایی بود که در فاو حدود دوماه قبل باسارت گرفته بودند .  

شب بود وارد اردوگاه شدیم و بدون اینکه حق نگاه کردن به بالا را داشته باشیم سرپایین و پشت خم از اتوبوس ها خارج و وارد آسایشگاه 8 شدیم .  چون تعداد ما کم بود  و بیشتر هم مجروح بودند لذا بجز چند فحش و داد و بیداد به ما کاری نداشتند و فقط آمار گرفتند و روی زمین سیمانی بدون هیچ فرش و پتویی با فاصله یک متر از یکدیگر خوابیدیم . 

نه شام و نه دستشوئی  هیچکدام درکار نبود . 

لازم به ذکراست بقیه اتوبوسها را به قسمت دوم بردند و در آنجا ظاهرا  با پذیرایی گرمی از لحاظ مشت و کتک و کابل و چوب و باتوم  از ایشان استقبال کرده بودند ! 

لذا با این ترتیب از زمان انتقال ما به بصرهو بغداد دیگر هیچ شبی رنگ آسمان را ندیدیم و شبها هم کنار پنجره آمدن ممنوع بود و اگر کسی را میدیدند کنار پنجره آسایشگاه آمده به بهانه های مختلف مورد آزار و کتک قرار میدادند . 

ولی بعد از چندماه یک شب فرماندهی از بیرون آمده بود و برای آمار همه مارا به حیاط بردند . تابستان بود و دم و گرمای داخل اسایشگاه تنفس را مشکل می ساخت لذا وقتی نیمه شب همه ما را بصورت تک آسایشگاهی به بیرون منتقل می کردند تنفس هوای تازه و خنکی و نسیم بیرون بسیار روح افزا بود و خدارو شکر کردیم بعد از چند ماه تونستیم در شبی زیبا یک باردیگر  هوای آزاد را استمشام کنیم . 

اما انچه برایما بسیار دیدنی بود نگاه به سمت آسمان و دیدن ستارگانی بود که در پهنه آسمان تاریک می درخشیدند و هرکدام با چشمک زدن خود پیامی را منتقل می کردند . 

دیدن آسمان برای مان سیری ناپذیر بود . بذهنمان خطور کرد که پیامبر اکرم (ص) بسیار د رکودکی به آسمان خیره می شدند و اینجا بود که این ذهنیت در خاطر ماتداعی کرد که محمد امین (ص)  گوئی در زمان خود در زندان بوده که شبها به آسمان خیره می شود ! 

دیدن ستارگان درخشان در آسمان مانند دریچه هایی رهایی بخش بود که بایستی برای فرار از ظلمت اسارت به آنها رسید و معلوم بود راهی طولانی است ولی آنچه این مسافت طولانی و نجومی را برای دل ما کوتاه می کرد فقط یک چیز بود و آن یعنی " امید " 


ارسال شده در دوشنبه ۱۰ فروردین۱۳۹۴ ساعت 20:0 توسط صادق پاشائی

ارسال شده در سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ ساعت 23:45 توسط صادق پاشائی
اردوگاه قسمت ما حمام با ده دوش داشت که فقط هشت تا لوله اب داشت ! آبگرمکن خرابی داشت که درتابستان کسی حمام نمی رفت زیرا دوش گرفتن با یک سطل آب درکنار محوطه با بستن پیراهن  دور کمر انجام می شد

ولی درپاییز وسرما سخت بود با آب سرد بدن راشستن ! 

آبگرمکن حمام سوراخ بود  و بچه های خدمات توانستند آنرا تعمیر کنند و بانفت روشن کردندقرارشد هر روز یک آسایشگاه برود حمام /

تعداد۱۵۰ نفر در مدت نیمساعت فقط وقت داشتند دوش بگیرند ! هر سه چهار نفر زیر یک دوش کلا ۳ دقیقه مهلت بود خود را بشویند

یعنی فرصت هر کدام یک دقیقه !!

 

ابتدابرای گروههای اول آب جوش بود واصلا شیر آب سرد نداشت 

 مستقیما آب داخل آبگرمکن از یک لوله وارد دوش می شد و سردوش هم که آب را افشان بپاشد نبود آب داغ مث میخ به فرق سر میخورد و از شدت گرما پوست بدن تاول می زد !!نفرات بعد حرارت آب کم می شد و خلاصه داستان ما موش آبکشیده بود و حمام یک دقیقه ای !!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ارسال شده در جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ ساعت 20:57 توسط صادق پاشائی
هر روز از مجموع ۱۵۰۰  نفر اسیر ، برای ویزیت فقط ده نفر سهمیه بود که دکتر آنهارا ببیند !

آنهماینطور که از هر آسایشگاه سه نفر که مریضی حادتری داشتند انتخاب می شدند و مجموع ده آسایشگاه میشد سی نفر که ساعت ده صبح به اتاق بهداری اردوگاه میرفتند قبل از ویزیت ، ابتدا یکنفر از عراقی ها می آمد  و با بهانه و فحش و تنبیه تعدادی از بیمارها را برمی گرداند و چندتا باقیمانده توسط بهیار ارتشی معاینه می شدند! مثلا ابوسیف عراقی میگفت ای الاغ چه مرگته؟و اسیر مریض جواب میداد کمردرد دارم ! بلافاصله یک لگد دریافت میکرد وعبارت امشی اضمال (یعنی گمشو الاغ)!

خلاصه کسی جرات نمی کرد  الکی خودرابه مریضی بزند !

چقدرمریضهای دردناکی که نوبت نمیرسید معاینه شوند !از معاینه بدتر مشکل دارو بود ! کم واندک وبدون امکانات !

مثلاکسی که خیلی از درد انفولانزا بیتاب بود و برایش آمپول تزریقی میدادند باید درد سرنگ را تحمل میکرد !

 

هیچگاه آمپول با سوزن یکبارمصرف بکار نمی رفت! هرسوزن کاربرد ده تا بیست بار فرو رفتن را داشت موقع فرورفتن سوزن سرنگ در عضله ران وکپل ، گویی ترکش میخواهد وارد شود زیرا کند بود و بی استثنا خون از زیر پوست تراوش میکرد وهرکسی از درمانگاه برمی گشت دستش به باسنش بود زیرا درد داشت!خدا قسمت تان نکند !

 

 کسی که مثل من چندبار نصیبش شده متوجه عرضم می شود ! تازه سوزن هم ضد عفونی نمی کردند ! وقتی میخواستند بخیه بزنند بیحسی نمی زدند ! پانسمان هم درست وحسابی نبود فقط کمی باند ومایع ضدعفونی کف اتاقها مانند دتول میزدند وبس ! مانند همه کمبودها فقط یک چاره داشتیم : آن هم توکل به خداوند ودعاکردن و صبر و استقامت و بالاخره زمستان اسارت تمام شد و روسیاهی آن طناب دار صدام را آذین بست ! به امید آزادی همه اسیران دربند اسلام که در زندانهای اسراییل ،امریکا،فرانسه،عربستان،بحرین و...درسراسر جهان صلوات

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ارسال شده در سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ ساعت 15:52 توسط صادق پاشائی

انا لله و انا الیه راجعون   

آزاده جانباز حاج عبدالحسین زارع به همرزمان شهیدش پیوست.  

 

 ای عزیزی كه ز داغت دل دیوانه بسوخت / 

 بر سر شمع وجودت پر پروانه بسوخت /  

هر كجا مركب تابوت سیه پوش تو رفت / 

 آشنا سهل بود چون دل دیوانه بسوخت /   

باغمی عظماء واندوهی جانكاه از ضایعه هجران غم انگیز آزاده جانباز عبدالحسین زارع که مدتها از بیماری رنج میبرد ودربیمارستان تهران شیمی درمانی میشد، در بیمارستان تهران دعوت حق را لبیک گفته و به خیل همرزمان وهمسنگران شهیدش پیوست.    

این عزیز بزرگوار از جمله دوستانی بود که در مدت دانشجوئی در دانشگاه زاهدان ،  از اخلاق نرم و مودبانه وی همگان بهره مند بوده و از جمله صفات بارز وی بود که همیشه با لبخند و کلامی دلنشین با لهجه ی شیرین و باصفای جنوبی بندری سخن می گفت و بسیار عفیف و مهربان و مأخوذ به حیا بود . 

افتخار داشتیم در سال 67 بهمراهی جمعی از دانشجویان بسیجی دانشگاه عازم جبهه های حق علیه باطل شدیم و قسمت ما این بود در منطقه عمومی شلمچه و در سنگرهای کمین خط مقدم مقابل بعثیان نابکار قرار بگیریم و در خرداد 67  در تک  بسیار سنگین دشمن برای تسخیر آن منطقه به اسارت نیروهای عراقی افتادیم . 

شهید عبدالحسین زارع نیز جزو ما اسرای بود که بعد از انتقال به بصره و سپس زندان استخبارات بغداد ، به اردوگاه 12 تکریت ( صلاح الدین) منتقل شدیم و  تا زمان آزادی بعنوان مفقودالاثر از ما یاد می شد . 

شهید زارع در دوران اسارت  در  جبهه فرهنگی بیکار نبود و همچنان برخی از فعالان علم آموزی به کار آموزش دیگر اسرای مشتاق علم و آموزش می پرداخت 

وی چون در ترم 4 مهندسی الکترونیک تحصیل می کرد به تدریس دروس ریاضی- فیزیک- جبر- مثلثات- هندسه - و برخی دروس دانشگاهی مانند معادلات دیفرانسیل و مباحثی از ریاضیات دانشگاهی به بقیه مشتاقان می پرداخت .  

اکثر دوران اسارت در اردوگاه 12 در سالن 2  قرار داشت و همچون اسرای دیگر بارها زخم تازیانه ی مزدوارن بعثی پیکرش را سرخ فام نمود و سایر رنجها و شکنجه های عمومی اسرا را نیز تحمل می کرد و بدون اینکه کوچکترین اخمی بر چهره بیاورد و کوچکترین گلایه ای از کسی داشته باشد دل به دادار هستی بخش داشت . 

یاد خدا و زمزمه زیر لبش همواره التیام بخش دل محکمش بود و دعای التجا به درگاه احدیت تنها مایه اتکایش بود . 

از دست دادن این عزیز سفر کرده داغی بزرگ بر وجودم نهاد و جز چشمی اشکبار و دعا برای غفران و رضوان الهی برایش چیزی در بساط ندارم 

و البته سخت از او تقاضا دارم اکنون که به یاران شهیدش همچون احمد مولایی ( دانشجوی مشهدی همرزمش) و سایر دوستان سفر کرده پیوسته است   

از خداوند برای ما جاماندگان از دیار ایثار و جانبازی و شهادت دعا کند و دستمان را بگیرد و شفاعتمان کند و از لطفش محروم نسازد . حتما دعایش در درگاه الهی مقرب است . 

مهندس زارع مدت دوسال و اندی اسارت خود را در زندانهای صدام تکریتی به شکل مفقود سپری نمود  

تصاویری از تشییع پیکر مطهر این عزیز جانباز و آزاده :

 

و با عنایت به شکنجه های دوران اسارت و جراحتهای شیمیائی و سرطان در شامگاه شنبه 25بهمن ماه به عروجی شهادت گونه داشت .  

 

 

 

 

 

ودرگلزار شهداء بهشت صادق بوشهر  به خاک سپرده شد . 

 از خداوند متعال برای این آزاده شهید رحمت وغفران الهی وبرای خانواده وبازماندگانش نیز صبر وشکیبایی خواستاریم .


ارسال شده در سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ ساعت 13:43 توسط صادق پاشائی
راهپیمایی باشکوه 22 بهمن در مشهد مقدس  

 

  2 

 4    

 

  

  

  

 


ارسال شده در پنجشنبه ۱۶ بهمن۱۳۹۳ ساعت 21:4 توسط صادق پاشائی
زمستان و سرما خودبخود نوعی سختی وشکنجه جسمی بحساب می آمد . درسال اول فقط یکدست لباس نازک تنمون داشتیم هرنفر یک پتو داشت و زمین آسایشگاه سیمانی نمناک وسرد بود. مجبور بودیم دوسه نفری یک پتو زیر و یکی مشترکا روی خود بیندازیم تا بلکه نفسهای گرممان فضای زیز پتو را گرم کند. همه قوز کرده و قلنج گرفته و دولا بدن را گرم می کردیم تا سرما را کاهش دهیم . دمپایی باندازه کافی نبود و برخی پای برهنه  در سرما راه میرفتن. بدتر اینکه زمستان هم مث تابستان حتما بایستی در سرماها در محوطه حیاط قدم بزنیم بلرزیم ومجاز نبودیم در گوشه ای جمع شویم. اصلا بنا براین بود اذیت بتمام معنا برما اعمال شود . صورت سرخ شده از سرما و بدن لرزان و کج و کوله و پشت قوز کرده یک جلوه عمومی اسرا بود و فقط لبخندهای دوستان گرمی بخش دلها می شد وامید باینکه خدا میبیند و بموقع فرج حاصل خواهد شد . برای گرم شدن چاره ای جز قدم زدن در محوطه نبود البته دویدن ممنوع بود فقط پیاده. دلمان را به حرفهای دوستان خوش کرده وقتمان نقل حرفهای خودمانی بود .صبح با سوت بیدارباش یکساعت سرپا نشسته ومنتظرماموران برای حضور غیاب وآمار بودیم. وشاید صدهامرتبه بشین وپاشو میدادند تا نوبت آمار فرابرسد. بعداز آمار همه باید منتظر صبحانه باشند تامسولین غذا بروند سهمیه صبحانه را بگیرند بیاورند .سهمیه نان که ازشب قبل بود یک نان ساندویچی راشب میخوردیم یکی هم باصبحانه. همان چند سی سی چای شیرین بجان شما خیلی میچسبید. .روزدرمیان یکروز چای میدادند یکروز عدسی. سهمیه لیوانی بود اما یک لیوان چای برای سه چهارنفرکه با قورت تمام می شد. عدسی کمتر بود یک لیوان عدسی برای ۵نفر.!

همین ذره صبحانه برای تامین کالری و نگهداشتن بدن تاظهر را غنیمت میشمردیم و شکر خدا که قطعش نکنند.

بعدازصبحانه هرکسی سعی میکرد با یکی دونفر سر صحبت را باز کند و وقتش را بگذراند. معمولا بانقل خاطرات و بیان معلومات مفید و انتقال علوم شفاهی به یکدیگر سپری می شد. در همین روزها به شنیدن احادیث، شنیدن داستانهای قران ، حکایات ارزنده،پندهای تاریخی،نقل کتاب، طنزهای شنیدنی،مباحث سیاسی ، جریانات عقیدتی و... می گذراندیم. ناگفته نماند گاهی همصحبتهای خویش را عوض میکردیم تا تکرار مطالب. به دیگران منتقل شود ،ضمنا گروهی مثلا چهار یا پنج نفر بیشتر نمی شد باهم اجتماع کنند یا حرف بزنند ! این حرفها در روزهای عادی تا ظهر ادامه داشت ، البته معمولا هرروز به بهانه های واهی چند نفر از برادران اسیر گرفتار تنبیه بدنی در ملا عام می شدند و نگهبانان عراقی رجز می خواندند و اذیت کارشان بود، 


ارسال شده در یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ ساعت 0:59 توسط صادق پاشائی
این نام یک مدل سیگار بود که توتون و کاغذ ان بطور جدا داده می شد تا هرکسی به میل خود انرا بپیچد نخ سیگارش را درست کند . سیگار پیچستون مدل پایین ترین سیگاری بود که بعثیها بما میدادند .جالب این بود که سهمیه سیگار هرنفر ۵نخ بود در هفته ، ولی غیر ازسیگار چیزی نمیدادند و ما خیلی ها با این موضوع مخالف بودیم . چون بمرور زمان منجر باعتیاد افراد به سیگار میشد ،

ازهمه بدتر این بود که دود سیگار شبها محیط اسایشگاه را مانند یک قهوه خانه دودالود وتار می کرد ، کم کم کمپین های. داخل اردوگاه خودجوش ایجاد شد تا افراد سیگاری را به ترک تشویق کند و این تجربه خوبی بود.


ارسال شده در سه شنبه ۱۱ آذر۱۳۹۳ ساعت 8:59 توسط صادق پاشائی

 تصویر زیر ،  مریم بهرامی، معصومه آباد، حلیمه آزموده و فاطمه ناهیدی چهار زن اسیر ایرانی را نشان می دهد که سال 59 به دست نیروهای عراقی اسیر می شوند و بعد از سپری کردن سه سال و 6 ماه در اردوگاه تنومه، موصل، الانبار و زندان های استخبارات و الرشید به کشور باز می گردند. 

                                                       http://defapress.ir/IDNA_media/image/2014/12/52754_orig.jpg 

فاطمه ناهیدی درباره اسارت خود و سه زن دیگر اینگونه روایت می کند: بیستم مهر 59 در یکی از خطوط مقدم خرمشهر نزدیک شلمچه در حین انتقال مجروحین وشهدا به همراه یک تیم پزشکی به دست نیروهای بعث اسیر شدم وحدود چهار سال در عراق بودم.اولین زن ایرانی که در خطوط مقدم جبهه اسیر شد من بودم.

یک هفته بعد از آن خانم آباد و بهرامی اسیر شدند و آنها برای انتقال کودکان شیرخوارگاه آبادان به شیراز رفته بودند که در بازگشت به خرمشهر در جاده ماهشهر- آبادان به اسارت درآمدند. به فاصله یک هفته بعد از آنها خانم آزموده که برای دیدن خانواده اش به شیراز رفته بود و محل کارش در زایشگاه خرمشهر بود، در همان جاده ماهشهر- آبادان به اسارت درآمد.

بعد از اسارت من واین سه خواهر، خانم میرشکار نیز که همراه همسرشان بودند ، گویا در جاده خرمشهر - سوسنگرد اسیر شدند. که البته همسرشان در آنجا مجروح و به فیض شهادت نائل می شوند وخانم میرشکار هم حدود 13 ماه در اردوگاه موصل عراق اسیر بودند.

در واقع کل زنان ایرانی که به این صورت در عراق اسیر بودند همین تعداد می‌شدند. ولی زنان کرد و عرب هم بودند که در کنار خانواده‌هایشان در اردوگاه های مرزی نگهداری می شدند. (خبر از سرویس حماسه وجهاد دفاع پرس،)


ارسال شده در یکشنبه ۲۰ مهر۱۳۹۳ ساعت 19:15 توسط صادق پاشائی

بنام خدای مهربان

باطلاع همه آزادگان محترم اردوگاه 12 تکریت ( صلاح الدین ) می رسانیم که

گردهمایی سال 93  در 23 مهرماه 1393  در شهر قم  برگزار خواهد شد

 

( اردوگاه نزدیک جمکران از جاده کاشان)

برای  حضور در آن با  آقای زاغیان هماهنگ بفرمایید.

از همین الان به همه آزادگان عزیز تبریک عرض میکنم و

امیدوارم عید سعید غدیر  و دیدار یاران  به همه شان مبارک باشد .

تبریک این حقیر را پذیرا باشید .