X
تبلیغات
خاطراتی از آزادگان تکریت 12
 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

سلام به همه خوانندگان عزیز و دوستان گرامی دوران اسارت 

سال تحویل سال ۶۹  که آخرین سال دوران اسارت بود در آسایشگاه ۵ بودم .

اون ایام  بچه ها از طریق مسئولان آسایشگاهها به نگهبانان عراقی گفته بودند ساعت تحویل سال که حدود ۱۲ نیمه شب  بود  همه را مطلع کنند

چون ما ساعت نداشتیم

عراقی ها هم قبول کردند ولی هرچه منتظر ماندیم کسی این کارو نکرد تا اینکه خود بچه ها با هلهله و شادی و صدای صلوات و  سرو صدا به نوعی آسایشگاه ها در نیمه شب  خودجوش سال را تحویل کردند

و بهم اینگونه اطلاع دادند .

هر آسایشگاهی به فراخور هنرمندان و استعداد بچه هایش مراسمی ویژه نوروز  درنظر گرفته بود

که معمولا ساخت شیرینی های دست ساز و کیک های ابتکاری بود .

استفاده از صوت خوش بچه های مداح و خواننده - با سرودهای بهاری و

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 21:8 توسط صادق پاشائی |

 با سلام

آقای حجتی که دارای مدرک فوق لیسانس فیزیولژی  بود و از بسیجی های نجف آبادی در اردوگاه ما بود کلاسهای درس داشت شامل زبان انگلیسی و زیست شناسی و علوم تجربی و...

در یکی از جلساتش با پیدا شدن یک غورباغه در اردوگاه ۱۲   که بعضا عراقی ها برای اذیت آنها را  روانه  اتاق بچه ها می کردند به ذهنش می رسد که برای تشویق بیشتر بچه ها به علم آموزی کلاس عملی بگذارد و  بچه ها هم خیلی مشتاق برگزاری یک جلسه تشریح می شوند

غورباقه بیچاره  توسط یک  تیغ ریش تراشی بر روی یک تکه شیشه  جراحی می شود و سینه اش جهت نمایش اندام و اعضای درونی شکافته می گردد و قلب نوسان دارش بعد از مدتی ا زکار می افتد ولی قلبهای زیادی از مشتاقان علم تجربی در اسارت و  داوطلبان علم آموزی به تپش می افتد .

 

شاید برای آن حیوان بیچاره دعا هم کرده و  افسوس هم خوردند ولی خب حیوانات برای  کمک به دانش بشری به تسخیر انسان در آمده اند .

آن روز در گوشه ای از حیاط اردوگاه تعداد بچه ها بیش از حد زیاد شد و با اینکه من خیلی مشتاق دیدن چنین صحنه ای بودم بعلت همزمانی با کلاس دیگرم  و برای عدم جلب توجه نگهبان عراقی  که گیر های زیادی میدادند  از دور  جمعیت زیاد در این  کلاس تشریح را  مشاهده کردم و با اینکه این خبر  زیاد  دهن به دهن  پیچید  ولی  بحمدالله عواقب  خطرناکی نداشت  احتمالا عراقی ها بو نبردند .

این هم یک خاطره از کلاس های جذاب در اردوگاه اسرای ایرانی ( تکریت ۱۲) 

 

+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1392ساعت 17:40 توسط صادق پاشائی |

بسمه تعالی

اللهم فک کل اسیر

اللهم رد کل غریب

تصایری مختلف از اسیران جنگی

 (   POW   )  که  باختصار با این حروف  شناخته می شوند .

 
Austro-Hungarian POWs in Russia, 1915 اسرای اتریش - مجارستان در اردوگاه روسی سال ۱۹۱۵
 
 
 
اسرای امریکایی در سال ۱۹۴۴ 
American prisoners captured in Ardennes in December 1944
File:Bundesarchiv Bild 183-J28589, Kriegsgefangene amerikanische Soldaten.jpg
 
 
  Engraving of Nubian prisoners, Abu Simbel, Egypt, 13th century BC 
                                                                نقش سنگواره از   اسرای مصریان قدیم
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1392ساعت 16:43 توسط صادق پاشائی |

بسم الله الرحمن الرحیم

امیر آزاده شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت.


نام کتاب خاطرات این شهید بزرگوار، "6410" است و تحت مجموعه "امیران جاوید"، شماره 8 با عنوان یادنامه امیر آزاده شهید سرلشکر خلبان "حسین لشگری" به بازنویسی "علی اکبر" (فرزند شهید لشگری) توسط نشر آجا وابسته به سازمان عقیدتی- سیاسی ارتش به چاپ رسیده است.
 
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 30 دی1392ساعت 9:37 توسط صادق پاشائی |

بلغ العلی بکماله                 کشفت الدجی بجماله

حسنت جمیع خصاله             صلو اعلیه وآله



خاطره :

در سال ۶۸  جشنی بمناسبت ولادت نبی مکرم اسلام حضرت ختمی مرتبت محمدبن عبدالله (ص)   در آسایشگاه ۸ برگزار کردیم  که قسمتهای زیر  از برنامه های آن بود .

مداحی توسط آقای  احسان آبیاری 

سرود  توسط ابراهیم دهقان ( بچه خوش صدای اصفهانی)

دکلمه  توسط این حقیر

پخش شیرنی های دست ساز  که توسط  بچه های خوش ذوق ساخته می شد .

سخنرانی در مورد تاریخ و چگونگی ولادت رسول اکرم -ص-  توسط یکی از برادران مطلع

بقیه اش یادم نیس

اگه اشتباه نکنم اون موقع ولادت پیامبر اکرم -ص-  در فصل پاییز بود .

البته  جای ریا نباشه  این اشعار  جزو اولین سروده های من بود در زمان  اسارت  که در مورد  اعیاد و وفیات اسلامی

بصورت قصیده - غزل - سرود- مدح - بحر طویل - و شعار  میگفتم  و به مداحان اردوگاه جهت  ارائه  تقدیم میکردم .

البته اون  موقع  همه این کارا  مخفیانه بود و تعداد  خیلی اندک این چندتا شاعر رو  می شناختند .

در مناسبتهای مذهبی بعد بتدریج بچه های عاشق مداحی همدیگر رو شناختن .

دوستان دیگری هم بودند که اهل سرودن اشعار بودند مثل آقای مجید احمدبیگی  بچه کرمان 

و  مرحوم حسن افروز  بچه مشهد  و  کسان دیگر ........

گاهی عبدالرضا مزاری هم  قافیه هایی جور میکرد .

اقای حسن محمدی و مجید مظفری و  درخشان  هم از بچه های تهران و

مصطفی فیض بخش هم   اهل سرود

و نوحه و مداحی  بودن  .

اقای دباغ هم مانند ابیاری  مداحی میکرد البته باید فکر کنم تا بقیه اسامی مداحان یادم بیاد .

خدا بهمه شون اجر بده  

 یادشون بخیر

 

+ نوشته شده در شنبه 28 دی1392ساعت 16:10 توسط صادق پاشائی |

ماجرای دستور عجیب سرتیپ عراقی برای یک شهید

آزاده دفاع مقدس "حسن یوسفی" 49 ساله است و 8 سال رنج اسارت در عراق را تحمل کرده است. او در سن 18 سالگی در عملیات محرم اسیر شد و روزهای پرفراز و نشیبی را مانند دیگر آزاده‌ها تجربه کرده است. یکی از خاطرات جالبش را که حاصل خلوص و ایمان رزمندگان و اسرای ایرانی در عراق بود را چنین روایت می‌کند:

یک بار یکی از بچه‌ها آمد و به ما گفت که انشاالله ما تا45 روز دیگر می‌رویم ایران. در حالیکه آن موقع هنوز هیچ خبری از اعلام آزادی اسرای ایرانی نشده بود. بچه‌ها سر به سرش گذاشتند و شوخی کردند. یک بسیجی بود که همیشه کار بچه‌ها را راه می‌انداخت. کفش‌های بچه‌ها را تمیز می‌کرد. آب برایشان گرم می‌کرد و آدم نماز شب خوان و مومنی بود که ما قبولش داشتیم.

به او گفتیم حالا گیریم آزاد هم شدیم. اگر برویم ایران، تو می‌خواهی رسیدی خانه‌ات، چه کار بکنی؟ گفت: "من با شما نمی‌آیم. چون قبل از آزادی می‌میرم. شما در این اردوگاه برای من چهل روز عزاداری می‌کنید. جنازه‌ام را دور اردوگاه تشییع می‌کنید." این حرف‌ها را در حالی می‌گفت که آن زمان وقتی کسی فوت می‌کرد عراقی‌ها جنازه‌اش را فوری می‌بردند و دفن می‌کردند. بچه‌ها در جوابش گفتند: "همه حرف‌هایت را که باور کنیم، این یکی را که چهل روز برایت عزاداری برپا باشد را باور نمی‌کنیم. تشییع جنازه را که نمی‌گذارند انجام دهیم. ضمنا این بعثی‌ها برای امام حسین(ع) که در کشور خودشان دفن است نمی‌گذارند عزاداری کنیم، چطور می‌خواهند بگذارند برای تو عزاداری کنیم؟"

سه چهار روز بعد از دنیا رفت. ظاهرا سکته کرده بود. بردیم پیش دکتر گفت که این تمام کرده و شهید شده است. بعد یک ملحفه کشیدند رویش. در همان روزی که دوستمان از دنیا رفت، یک سرتیپ عراقی مسئول کل اردوگاه‌ها که معمولا 6 ماه یکبار توی اردوگاه‌ها سرکشی می‌کرد و بسیار هم مغرور بود، آمد. یک سربازی به او گزارش کرد که امروز یک نفر مرده. نمی‌دانم چطور شد که آن مسئول گفت برویم ببینیمش. همه تعجب کردند چون چنین مقامی هیچوقت برای دیدن جنازه‌ی اسیر اقدام نمی‌کرد. ملحفه را خودش از روی پیکر شهید کنار زد. ما خودمان هم منظره‌ای که دیدیم را باور نکردیم. چهره شهید خیلی حالت عجیبی پیدا کرده بود. انگار آنجا را با چیزی روشن کرده بودند. چهره سفید و نورانی و براق. هر کسی که آنجا چهره شهید را دید اصلا انگار از این رو به آن رو شد. تا مدتی حالت چهره‌اش را فراموش نمی‌کردیم.

همان موقع که همگی چهره دوست شهیدمان را دیدیم، آن سرتیپ عراقی یک سیلی محکم زد توی گوش سربازش که کنار ایستاده بود و گفت: "لا بالموت...هذا شهید... والله الاعظم هذا شهید..." دیگر باورش شده بود که این شهید است و از آنجا آن بعثی هم زیر و رو شده بود. گفت که برای این شهید باید چهل و پنج روز عزاداری کنید و دستور می‌دهم بدنش را دور تا دور اردوگاه سه بار تشییع کنید. او که این‌ها را می‌گفت بچه ها گریه می‌کردند چون پیشگویی شهید را به یاد می‌آوردند. اتفاق عجیبی بود. بعد یکی از ایرانی‌ها رفت و گفت ما چهل و پنج روز نمی‌توانیم عزاداری کنیم. افسر بعثی گفت چرا؟ جواب دادند چون ما چهل روز دیگر می‌رویم. گفت شما از کجا این حرف را می‌زنید؟ جواب داد خود این شهید قبل از شهادتش گفته. افسر بعثی گفت اگر او گفته پس درست است. سر چهل روز دیدیم درها باز شد و صلیب سرخی ها آمدند داخل و گفتند که دیگر باید به ایران بازگردید.

 

به نقل از خبرگزاری مشرق نیوز - ۱۰ اسفند ۹۱
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1391ساعت 18:17 توسط صادق پاشائی |

 

شعر :

شکر و صد شکر که ما فاتح و فیروز شدیم

           لیک  مغرور  نباشیم که   پیروز  شدیم

خواب خرگوش اگر چیره شود بر ماها

            باز مغلوب همانیم  که   دیروز    شدیم

-------------------------------------------------------------

در سی و چهارمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران

یاد و خاطره معمار کبیر انقلاب حضرت امام خمینی رحمت الله علیه

و شهدای مظلوم که در راه به ثمر نشستن بذر انقلاب در میهن

خون خویش را نثار کردند  گرامی میداریم .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1391ساعت 18:42 توسط صادق پاشائی |

 

خاطره شیرین از روز میلاد حضرتش



این اواخر  عراقی ها  سهمیه ای  بصورت بن ماهانه میدادند به هر اسیر که سهم هر نفر اسیر معمولی مثل بسیجی و سرباز و پاسدار و شهروند عادی عبارت بود  از بن به ارزش  ۵/۱  دینار  عراقی که در آن زمان هر دینار برابر  ۴۰ تومان ایرانی  ارزش داشت  و لذا    مزد هر اسیر  ماهانه  می شد ۶۰ تومان  !

یعنی  روزی   ۲  تومان   !!   خدا بده برکت

البته  برادران ارتشی که درجه دار بودند  بسته به میزان درجه شان  امتیاز و بن بیشتر  داشتند

مثلا یک گروهبان یا استوار حدودا ۳۰  دینار  دریافت بن داشت ( البته دقیقا  یادم نیست )

 

با  این  بن ها  بچه ها  خرید میکردند 

خرید  گروهی بود  یکنفر  بنها  را جمع میکرد  و میرفت بازار  ( منظور اتاقکی بود در پشت قاطع  معروف به بوفه )

و کلی اجناس به قیمت  تعاونی  ( چندبرابر واقعی  خرید می کرد )

مثلا  یک قوطی دو کیلوئی   شیر خشک نیدو  که  ۴  دینار  ارزش داشت 

 به  ما  گاهی  ۴۰ دینار حساب میکردند !!!

یا یک قوطی یک کیلویی  شیره خرما  را که قیمت ۵  دینار داشت ۲۰ دینار یا بیشتر حساب میکردند

همینطور آدامس و بیسکویت و شکلات و سیگار و تیغ ریش تراشی و خمیر دندان و...

همچنین  شکر  هم میفروختند

 ارتشی ها که بن بیشتر داشتند  گاهی شکر می خریدند تا با  اون  شیرینی و شربت درست کنیم

اینها مقدمه بود تا برسیم به برگزاری  جشن میلاد

برای مراسم جشنها  هم  شکر  از این دوستان ارتشی  میگرفتیم  و  هم گاهی از آشپزخانه  کش میرفتیم !

یعنی  دزدکی  اسرایی که  بعنوان خدمه در آشپزخانه کار میکردند  مقدار یک مشت شکر داخل پلاستیک میگذاشتند و در یک وقت خلوت به بچه ها می دادند

همینطور  یک یک مشت  شکر ها را جمع میکردیم تا در مناسبت جشن  بتوانیم  شیرینی و کیک و شربت درست کنیم

گاهی هم لو می رفت و شکر ها را به آشپزخانه عودت می دادند  و یک کتکی هم  یکنفر که در وسایلش  شکر یافت میشد  نوش جون میکرد !

بعد از اینکه سیستم  توزیع بن در اردوگاه اختراع شد و عراقی ها به ما بن می دادند  دیگه بهونه ای نداشتند  اگر شکر پیدا می کردند  بچه ها می گفتند  خریدیم !

این بهونه  باعث می شد  شکر دزدکی  هم به شکرهای  خریدنی  افزوده شود و مراسم و شیرینی ها

خوشمزه تر گردد !!

حالا  تمام این داستانها را گفتم تا برسیم به اصل  خاطره :

در ایام شعبان سال ۱۳۶۹  مراسم جشنی داشتیم

برای ولادت  سه نور عظیم  امام حسین و امام سجاد و حضرت عباس  علیهم السلام

و هر روز آسایشگاهها به فراخور  توان خود مراسم جشن و شادی و شیرینی و شربت داشتند

البته با رعایت اصول ایمنی  و  لو نرفتن  افراد و برنامه ها  !

زیرا  همه این مراسمها  ممنوع بود !

تعدادی از برادران اهل سنت  در بین اسرا بودند که معمولا  در این مناسبتها  گاهی همنوا با بچه های شیعه می شدند و گاهی سکوت می کردند و گاهی هم  کمک می کردند

مثلا در مراسم عاشورا   برای اینکه  نگهبان بگذاریم  تا بقیه  عزاداری کنند  و سینه بزنند  و این نگهبان کارش این بود تا از دور  سروکله  نگهبان عراقی پیدا  شد  به ما علامت بده  تا صحنه را عادی کنیم و یا سکوت بشود  گاهی همین دوستان  اهل سنت  می پذیرفتند  و نگهبان مراسم ما می شدند

که خداوند  از همه شون قبول کنه عجب با صفا و متحد بودند

به محضی که  بچه ها اعلام کردند برای میلاد این امامان عزیز  میخواهیم  جشن بگیریم و شکر میخواهیم

تعدادی از همین  بچه های اهل سنت  اعلام کردند   شربت  مراسم روز  ولادت حضرت عباس (ع) با ما -  که  هم شکرش را تامین میکنیم  و هم درست میکنیم و هم توزیع میکنیم

دمشون گرم

خیلی باحال بودن

حظ کردیم هم از کارشون و هم از شربتشون

جاتون خالی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 تیر1391ساعت 15:0 توسط صادق پاشائی |

باسلام‏ 

‏توفيق‏ ‏مجدد‏ ‏نصيب‏ ‏شد‏ ‏باز‏ ‏برخي‏ ‏از‏ ‏دوستان‏ ‏آزاده‏ ‏را‏ ‏دور‏ ‏هم‏ ‏ببينيم‏

حدودا ۴۰ نفر از آزادگان سرافراز اردوگاه ۱۲ تکریت در روزهای پایانی ماه صفر  ایام رحلت نبی مکرم اسلام  به مشهد مقدس امدند و  ضمن استفاده معنوی از این ایام سوگواری در جوار مرقد منور امام هشتم حضرت رضا علیه السلام و اقامه عزای ان حضرت  -  جلساتی را هم برای پیگیری امور آزادگان

برگزار نمودند که انشاله در فرصتهای بعدی مطالب را خدمت همه دوستان عرض خواهد شد .

این نشست  همزمان با همایش برادران آزاده اردوگاه ۱۱ بوقوع پیوست و در یک محل جلسه مشترکی هم با یکدیگر برگزار نمودند .

از دوستانی که در این سفر حضور داشتند عبارتند از =

حاج عبداله کریمی               -   علی  حیدری نسب         - احسان آبیاری            -  عبدالرضا مزاری‏ ‏فاندر

اصغر  زاغیان                       - سید محمود هاشمی         -  اوصالی               - غلامحسین برومند

وحید تجن جاری                 -  مهندس شفیعی               - یوسف نیکخو          - حسن کلبادی

فاطمی -                          - همایونی -                       - سبزعلی                -سعید مفتاح

اکبر میر -                            .- زواران حسینی               - یکنفر از شیراز         - حاجی عباسپور

از دوستان کرمان و یزد هم بودند    ....

لازم بذکر است تعدادی ازین دوستان با خانواده تشریف آورده بودند

تصاویر موجود :   http://s2.picofile.com/file/7259466448/18012012648.jpg

http://s1.picofile.com/file/7259465478/18012012647.jpg

http://s2.picofile.com/file/7259467204/18012012649.jpg

http://s2.picofile.com/file/7259471505/18012012650.jpg

http://s2.picofile.com/file/7259472361/18012012651.jpg

http://s2.picofile.com/file/7259473010/18012012652.jpg

http://s1.picofile.com/file/7259473759/18012012653.jpg

http://s1.picofile.com/file/7259474622/18012012654.jpg

http://s2.picofile.com/file/7259475157/18012012655.jpg

http://s1.picofile.com/file/7259475692/18012012656.jpg

http://s1.picofile.com/file/7259476555/18012012657.jpg

http://s2.picofile.com/file/7259478167/18012012659.jpg

http://s1.picofile.com/file/7259479137/18012012658.jpg

http://s2.picofile.com/file/7259480642/18012012660.jpg

http://s1.picofile.com/file/7259481612/18012012661.jpg

http://s2.picofile.com/file/7259484080/18012012663.jpg

http://s1.picofile.com/file/7259483438/18012012662.jpg

http://s1.picofile.com/file/7259485806/18012012664.jpg

http://s2.picofile.com/file/7259486448/18012012665.jpg

 http://s2.picofile.com/file/7259462682/02122011596.jpg

 

جالب اینه که هوای مhttp://s1.picofile.com/file/7259487739/18012012666.jpgشهد روز اول بهمن برفی شد و سرد و برای زائران پیاده آن حضرت که دهها هزار نفر

عازم مشهد شدند  مشکلاتی داشت . خدا قبول کند .

بنده ( صادق پاشائی ) و خسرو غایبی  و اسماعیل امانی هم  از بچه های مشهد  جهت عرض ادب و

احوالپرسی  خدمت دوستان عزیزمان رسیدیم .

اول بهمن ۱۳۹۰    

+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 1:23 توسط صادق پاشائی |

 

با سلام

هر کسی تو زندگیش دوره هایی رو طی کرده

همه ما دوره دبستان و راهنمایی رو گذروندیم وووو.....

دوره سربازی و  دوران مجردی  همینطور

هر مسافرتی  خودش یک دوره ای محسوب میشه مثل سفر حج و کربلا

اصلا در هر مقطعی که چندتا  دوست دور هم بودیم یک دوره هست

دوره جبهه هم از اون دوره هاست

هر دوره ای یک اقتضائات و داستانهایی داره که برخی ماندگار و برخی زودگذر و فراموش شدنی اند

اما دوره های تاثیر گذار مثل  دوران جبهه ازون  دوره های طلایی است

دوره اسارت هم همچنین

خب یه تعداد دوست و همسنگر و هم بند داشتیم منتهی هر کدوم از یه شهر و دیاری

با برخی ها دست اخوت دادیم و با برخی ها هنوز در ارتباطیم

گاهی میشه بچه ها یه همتی میکنند و یه فراخوانی میزنند از کل ایران جمع میشیم دور هم

ظاهرا قراره ایندفعه بچه های اردوگاه ۱۱ و ۱۲  تکریت  هم آخر دی ماه دور هم جمع بشن

وقرار هم مشهده !!!

امیدوارم منم بتونم  شرکت کنم و چندتا از دوستان رو ببینم

                                به امید دیدار

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 18:38 توسط صادق پاشائی |

مطالب قدیمی‌تر