حضور در عملیات کربلای 4                                                      ( تاریخ مصاحبه :  5/8/94  

به اهواز رسیدم اما در پادگان هیچ‌کس نبود. همه برای عملیات کربلای۴ رفته بودند خط مقدم. به‌طور اتفاقی ماشینی از جبهه به‌دنبال لباس غواصی به اهواز آمده بود و من هم با آن‌ها راهی شدم. در ادامه مسیر، تا رسیدن به خط مقدم با کامیونی که روی آن را پوشانده بودند، می‌رفتیم. پشت کامیون با جوانی که شغلش قصابی بود، آشنا شدم. با من درد‌دل می‌کرد که گناهکار هستم و‌… به او گفتم همین که در این راه آمده‌ای، گناهانت ریخته می‌شود. آن شب عراقی‌ها به‌شدت مواضع ایران را می‌کوبیدند؛ در سنگر خواب بودیم که صدای وحشتناکی آمد. لحظه‌ای تصور کردم در گور خوابیده‌ام. به خودم که آمدم، دیدم تمام سنگر فرو‌ریخته است. از حفره‌ای کوچک، نور مهتاب درون سنگر می‌تابید. بچه‌ها را صدا ‌زدم. قصاب جوان جوابم را نداد؛ او و شش‌نفر دیگر شهید شده بودند.

 

عبور از جاده شیشه با چنین حال‌و‌هوایی، نبرد اصلی و نفس‌گیر آن‌ها در عملیات کربلای۴ شب بعد شروع می‌شود. انتظاری تعریف می‌کند: دسته ما ۱۳نفر بود. برای عبور از خط عراقی‌ها، باید از جاده‌ شیشه عبور می‌کردیم؛ جاده‌ای پشت نهر خیّن که عراقی‌ها داخل آن را با موانعی همچون مین، میل‌گِرد، الکترود و سیم خاردار پر کرده بودند. آن‌ها به جاده شیشه خیلی مسلط بودند. در هر صدمتر، یک نفر تیربار ایستاده بود که به صورت رفت‌و‌برگشتی هر ۱۰سانتی‌متر را تیراندازی می‌کرد. اگر می‌خوابیدی، باز هم درامان نبودی. خیلی از بچه‌ها همین‌جا شهید شدند. خیلی‌ها هم گرفتار موانع نهر خیّن شدند و شهید. در این‌میان، تیرباری بود که خیلی بچه‌ها را می‌زد. به سمتش رفتم و تیری شلیک کردم اما اسلحه‌ام گیر کرد و تیر اسلحه کلاش او به نزدیک کتفم خورد و دستم آش‌و‌لاش شد؛ چون تیر کلاش، منفجر می‌کرد. 

به‌دنبال مهمات در کانال‌های عراقی گروه ما توانست حدود ۲۰۰متر از خطی را که برای ما مشخص شده بود، بگیرد اما متاسفانه گردان‌های دست راست و چپ ما نتوانستند خط را بگیرند و این موضوع باعث شد ما که در عمق رفته بودیم، گیر بیفتیم. از‌طرفی عراقی‌ها با منور همه‌جا را مثل روز روشن کرده بودند  و هر جنبنده‌ای را می‌زدند. حالا ما زخمی بودیم و بدون مهمات. طبق تجربه دریافته بودم که عراقی‌ها در کانال‌های خود طاقچه‌هایی دارند که پشت پرده‌های آن‌ مهمات نگهداری می‌کنند. منتها کانال‌ را رگبار می‌بستند و به‌سرعت وارد سنگرشان که به کانال راه داشت، می‌شدند. در‌این‌میان اگر بچه‌های ما نارنجکی می‌انداختند، در همان پیچ اول منفجر می‌شد و به عراقی‌ها صدمه‌ای نمی‌رسید؛ چون وارد سنگر خود می‌شدند. در این کانال‌ها هم بچه‌ها خیلی شهید شدند. ما برای یافتن مهمات، مجبور بودیم وارد کانال شویم اما واردشدن همان و دستگیری نزدیک صبح همان. 

 

زندان الرشید بغـداد

 الگوی صبر آزادگان چه کسی بود؟ سرانجام اسارت شروع می‌شود. درحالی‌که هاشم انتظاری به‌شدت از ناحیه کتف مجروح است، اسارت برای او با دیدن چنین صحنه‌هایی شروع می‌شود: بستن دستان استخوان بیرون‌زده از پشت، دردهای وحشتناک، خون‌ریزی شدید، تشنگی و… با دستان و چشمان بسته، آن‌ها را به بصره می‌برند و درمقابل چشم خبرنگاران، زخم‌ها را پانسمان می‌کنند اما در ادامه در استخبارات بغداد برای بازجویی، بازهم تشنگی و شکنجه‌های عجیب، بدن‌های مجروح فرزندان وطن ما را می‌آزارد و خیلی‌ها اینجا شهید می‌شوند.

آزاده بازمانده از عملیات کربلای۴ تعریف می‌کند: بعد از استخبارات، تمام بچه‌های کربلای۴ را فرستادند زندان الرشید بغداد. ۲۰اتاق‌ ۳در۳/۵متر دورتادور یک راهرو که ۴۰ اسیر با شش‌هفت‌مجروح، سه ماه در آن روزگار گذراندند. تن بچه‌های مجروح کرم گذاشته بود و بوی عفونت تمام‌شدنی نبود. غذا و آب کم بود. فقط یک ساعت اجازه بیرون‌رفتن داشتیم که نیم‌ساعت آن، کتک بود و در نیم‌ساعت باقی‌مانده دستشویی و  و حمام.»

او اضافه می‌کند: در این اردوگاه بعد‌از ۱۸روز پانسمان اولیه در بصره، دوباره پزشک آمد و به مجروحان رسیدگی کرد اما اوضاع بچه‌ها خیلی خراب بود. همان زمان از خدا می‌خواستم دوربین می‌داشتم و از جنایات عراقی‌ها عکس می‌گرفتم. اینکه چطور باندهای دستی را که عفونت داشت، باز می‌کردند و انگشت‌ها با بازکردن باند کنده می‌شد و در‌نهایت با تیغ دست را قطع می‌کردند. در این میان، به‌دلیل درد وحشتناک دستم، التماس می‌کردم که با تیغ، دستم را قطع کنند. حفره بزرگی در دستم ایجاد شده بود که از این طرف، آن طرفش دیده می‌شد اما آن‌ها فقط ماهیچه‌های دور‌و‌بر کتفم را بریدند.

دکتر انتظاری می‌گوید که این صحنه‌ها را هیچ‌گاه نمی‌توان فراموش کرد و اضافه می‌کند که بعدها صلیب سرخی‌ها به آن‌ها می‌گفتند اگر اروپایی‌ها در شرایط شما می‌بودند، ظرف سه‌روز خودکشی می‌کردند و البته جواب می‌شنیدند که ما الگویی از صبر مانند حضرت زینب(س) داریم.

 

A-M-72752KHANIKI-(14) 

اردوگاه ‌۱۱ ، شهر صدام‌، تکریت

 سخت‌ترین اردوگاه بعد‌از سه‌ماه اسارت در زندان الرشید، آن‌ها را به اردوگاه۱۱ در شهر تکریت می‌برند؛ شهر صدام و همه بعثی‌ها. همه این‌ها در‌حالی است که صدام بعد‌از عملیات کربلای۴ یعنی از دی سال‌۱۳۶۵ تا زمان توافق‌نامه مرداد سال‌۱۳۶۹ تصمیم می‌گیرد هیچ اسیری را به صلیب‌سرخ نشان ندهد. به گفته غواص عملیات کربلای۴، سخت‌ترین اردوگاه همین‌جا بود. از شهیدی به نام «رضایی» نام می‌برد که او را وحشیانه به شهادت می‌رسانند؛ به این بهانه که شب عملیات، جیپ فرمانده عراقی‌ها را زده است. در حمام بعد‌از زدن با کابل، روی او آب‌نمک‌داغ می‌ریزند و با پاشیده‌شدن گوشت‌هایش، روی شیشه غلتش می‌دهند. درنهایت هم صابون در حلقش می‌کنند و به شهادت می‌رسد؛ پیکرش را هم روی سیم‌های خاردار می‌اندازند. دکتر انتظاری، وقتی از این شهادت دل‌خراش تعریف می‌کند، تاکید دارد که شما نمی‌توانید این صحنه‌ها را درک کنید.

 

 می‌ترسم از شکنجه‌نکردن پشیمان شوم هزارو۸۰۰نفر در اردوگاه‌۱۱ دوران اسارت را می‌گذراندیم. در زمستان استخوان‌سوز، پابرهنه مجبورمان می‌کردند با کف دست، حیاط را جارو کنیم که دوساعتی طول می‌کشید. از‌طرفی هر کدام ۱۰ثانیه فرصت داشتیم از ۱۰سرویس بهداشتی که برای ۱۸۰۰نفر بود، استفاده کنیم. سه‌سال را در این اردوگاه می‌گذارند. هر روز شکنجه و خاطره‌ای دل‌آزار از یک نگهبان عراقی به نام «علی کابلی»؛ «بچه‌ها را صدا می‌زد و از پشت میله‌ها با انبردست، گوششان را می‌گرفت و تا‌آنجا‌که می‌توانست، فشار می‌داد. یک‌بار به او گفتیم چرا این‌طور شکنجه می‌کنی که گفت: می‌ترسم یک روز شماها آزاد شوید و پشیمان شوم که چرا شکنجه‌تان نکردم!»

 

 استخاره بد آمد و فرار نکردیم در‌نهایت فکر فرار از اردوگاه۱۱ شکل می‌گیرد تا بتوانند آمار بچه‌های اردوگاه را به ایران ببرند و به خانواده‌هایشان اطلاع دهند و از دلواپسی خارج شوند اما به گفته انتظاری، امکان فرار از خود اردوگاه با آن همه تمهیدات ویژه وجود ندارد و باید از‌طریق بیمارستان فرار کنند. رفتن به بیمارستان نیز به همین سادگی‌ها نیست و باید خود را به بیماری بزنند. در این میان تهدید عراقی‌ها نیز که فرار مساوی با شکنجه تا مرگ است، دلشوره‌ای همیشگی است.

سرانجام شرایط فرار فراهم می‌شود؛ «‌قبل‌از اجراکردن نقشه فرار، کلی ورزش و تمرین کرده و اسامی ۲هزار نفر از اسرا را در پاشنه کفش‌هایمان جاسازی کرده بودیم. بالاخره چهارنفر به بیمارستان رفتیم. حالا بماند که چطور توانستیم پنجره‌ای را که پشت آن نگهبان‌ها رفت‌و‌آمد می‌کردند با تیغ‌اره ببریم. در این میان، به‌اندازه یک میلی‌متر نرده را باقی گذاشتیم و برای دیده‌نشدن جای بریدگی‌ها با خمیری از صابون، آن را پوشاندیم اما همان شب فرار، باران وحشتناکی باریدن گرفت و آن لایه خمیر کف کرد. استخاره هم که گرفتیم، بد آمد و نقشه فرار را به ماه آینده موکول کردیم.»

یک ماه می‌گذرد و عراقی‌ها اسرایی را که به‌نظر آن‌ها حزب‌اللهی و طغیان‌گر بودند، به قلعه‌ای می‌برند و ۴۰‌روز تمام شکنجه می‌کنند. در‌نهایت هم، ۱۸۰نفر را به اردوگاه۱۸ در شهر بعقوبه منتقل می‌کنند.

 

 منبع :  موسسه فرهنگی هنری پیام آزادگان 

   http://www.iran-pw.com

+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ آبان۱۳۹۴ساعت 14:51 توسط صادق پاشائی |

اینم علی کوچولو قزوینی  

یادگار اردوگاه 12 و 18  

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ مرداد۱۳۹۴ساعت 19:5 توسط صادق پاشائی |

بسمه تعالی

سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم  


چو گلدان خالي لب پنجره
پراز خاطرات ترك خورده ايم
 

اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگر خون دل بود ما خورده ايم 



 !دلي سر بلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم 

اشعاری جاودان از زنده یاد قیصر امین پور

گواهي بخواهيد اينست گواه :همين زخمهايي كه نشمرده ايم 
 اگر دشنه دشمنان گردنيم !اگر خنجر دوستان خورده ايم 
اگر دل دليل است آورده ايم
اگر داغ شرط است ما برده ايم   
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ مرداد۱۳۹۴ساعت 18:53 توسط صادق پاشائی |

 با سلام

آقای حجتی که دارای مدرک فوق لیسانس فیزیولژی  بود و از بسیجی های نجف آبادی در اردوگاه ما بود کلاسهای درس داشت شامل زبان انگلیسی و زیست شناسی و علوم تجربی و...

در یکی از جلساتش با پیدا شدن یک غورباغه در اردوگاه ۱۲   که بعضا عراقی ها برای اذیت آنها را  روانه  اتاق بچه ها می کردند به ذهنش می رسد که برای تشویق بیشتر بچه ها به علم آموزی کلاس عملی بگذارد و  بچه ها هم خیلی مشتاق برگزاری یک جلسه تشریح می شوند

غورباقه بیچاره  توسط یک  تیغ ریش تراشی بر روی یک تکه شیشه  جراحی می شود و سینه اش جهت نمایش اندام و اعضای درونی شکافته می گردد و قلب نوسان دارش بعد از مدتی ا زکار می افتد ولی قلبهای زیادی از مشتاقان علم تجربی در اسارت و  داوطلبان علم آموزی به تپش می افتد .

 

شاید برای آن حیوان بیچاره دعا هم کرده و  افسوس هم خوردند ولی خب حیوانات برای  کمک به دانش بشری به تسخیر انسان در آمده اند .

آن روز در گوشه ای از حیاط اردوگاه تعداد بچه ها بیش از حد زیاد شد و با اینکه من خیلی مشتاق دیدن چنین صحنه ای بودم بعلت همزمانی با کلاس دیگرم  و برای عدم جلب توجه نگهبان عراقی  که گیر های زیادی میدادند  از دور  جمعیت زیاد در این  کلاس تشریح را  مشاهده کردم و با اینکه این خبر  زیاد  دهن به دهن  پیچید  ولی  بحمدالله عواقب  خطرناکی نداشت  احتمالا عراقی ها بو نبردند .

این هم یک خاطره از کلاس های جذاب در اردوگاه اسرای ایرانی ( تکریت ۱۲) 

 

+ نوشته شده در شنبه ۲۶ بهمن۱۳۹۲ساعت 17:40 توسط صادق پاشائی |

بسمه تعالی

اللهم فک کل اسیر

اللهم رد کل غریب

تصایری مختلف از اسیران جنگی

 (   POW   )  که  باختصار با این حروف  شناخته می شوند .

 
Austro-Hungarian POWs in Russia, 1915 اسرای اتریش - مجارستان در اردوگاه روسی سال ۱۹۱۵
 
 

 
اسرای امریکایی در سال ۱۹۴۴ 
American prisoners captured in Ardennes in December 1944
File:Bundesarchiv Bild 183-J28589, Kriegsgefangene amerikanische Soldaten.jpg
 
 
  Engraving of Nubian prisoners, Abu Simbel, Egypt, 13th century BC 
                                                                نقش سنگواره از   اسرای مصریان قدیم
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ بهمن۱۳۹۲ساعت 16:43 توسط صادق پاشائی |

بسم الله الرحمن الرحیم

امیر آزاده شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت.


نام کتاب خاطرات این شهید بزرگوار، "6410" است و تحت مجموعه "امیران جاوید"، شماره 8 با عنوان یادنامه امیر آزاده شهید سرلشکر خلبان "حسین لشگری" به بازنویسی "علی اکبر" (فرزند شهید لشگری) توسط نشر آجا وابسته به سازمان عقیدتی- سیاسی ارتش به چاپ رسیده است.
 
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ دی۱۳۹۲ساعت 9:37 توسط صادق پاشائی |

بلغ العلی بکماله                 کشفت الدجی بجماله

حسنت جمیع خصاله             صلو اعلیه وآله



خاطره :

در سال ۶۸  جشنی بمناسبت ولادت نبی مکرم اسلام حضرت ختمی مرتبت محمدبن عبدالله (ص)   در آسایشگاه ۸ برگزار کردیم  که قسمتهای زیر  از برنامه های آن بود .

مداحی توسط آقای  احسان آبیاری 

سرود  توسط ابراهیم دهقان ( بچه خوش صدای اصفهانی)

دکلمه  توسط این حقیر

پخش شیرنی های دست ساز  که توسط  بچه های خوش ذوق ساخته می شد .

سخنرانی در مورد تاریخ و چگونگی ولادت رسول اکرم -ص-  توسط یکی از برادران مطلع

بقیه اش یادم نیس

اگه اشتباه نکنم اون موقع ولادت پیامبر اکرم -ص-  در فصل پاییز بود .

البته  جای ریا نباشه  این اشعار  جزو اولین سروده های من بود در زمان  اسارت  که در مورد  اعیاد و وفیات اسلامی

بصورت قصیده - غزل - سرود- مدح - بحر طویل - و شعار  میگفتم  و به مداحان اردوگاه جهت  ارائه  تقدیم میکردم .

البته اون  موقع  همه این کارا  مخفیانه بود و تعداد  خیلی اندک این چندتا شاعر رو  می شناختند .

در مناسبتهای مذهبی بعد بتدریج بچه های عاشق مداحی همدیگر رو شناختن .

دوستان دیگری هم بودند که اهل سرودن اشعار بودند مثل آقای مجید احمدبیگی  بچه کرمان 

و  مرحوم حسن افروز  بچه مشهد  و  کسان دیگر ........

گاهی عبدالرضا مزاری هم  قافیه هایی جور میکرد .

اقای حسن محمدی و مجید مظفری و  درخشان  هم از بچه های تهران و

مصطفی فیض بخش هم   اهل سرود

و نوحه و مداحی  بودن  .

اقای دباغ هم مانند ابیاری  مداحی میکرد البته باید فکر کنم تا بقیه اسامی مداحان یادم بیاد .

خدا بهمه شون اجر بده  

 یادشون بخیر

 

+ نوشته شده در شنبه ۲۸ دی۱۳۹۲ساعت 16:10 توسط صادق پاشائی |

ماجرای دستور عجیب سرتیپ عراقی برای یک شهید

آزاده دفاع مقدس "حسن یوسفی" 49 ساله است و 8 سال رنج اسارت در عراق را تحمل کرده است. او در سن 18 سالگی در عملیات محرم اسیر شد و روزهای پرفراز و نشیبی را مانند دیگر آزاده‌ها تجربه کرده است. یکی از خاطرات جالبش را که حاصل خلوص و ایمان رزمندگان و اسرای ایرانی در عراق بود را چنین روایت می‌کند:

یک بار یکی از بچه‌ها آمد و به ما گفت که انشاالله ما تا45 روز دیگر می‌رویم ایران. در حالیکه آن موقع هنوز هیچ خبری از اعلام آزادی اسرای ایرانی نشده بود. بچه‌ها سر به سرش گذاشتند و شوخی کردند. یک بسیجی بود که همیشه کار بچه‌ها را راه می‌انداخت. کفش‌های بچه‌ها را تمیز می‌کرد. آب برایشان گرم می‌کرد و آدم نماز شب خوان و مومنی بود که ما قبولش داشتیم.

به او گفتیم حالا گیریم آزاد هم شدیم. اگر برویم ایران، تو می‌خواهی رسیدی خانه‌ات، چه کار بکنی؟ گفت: "من با شما نمی‌آیم. چون قبل از آزادی می‌میرم. شما در این اردوگاه برای من چهل روز عزاداری می‌کنید. جنازه‌ام را دور اردوگاه تشییع می‌کنید." این حرف‌ها را در حالی می‌گفت که آن زمان وقتی کسی فوت می‌کرد عراقی‌ها جنازه‌اش را فوری می‌بردند و دفن می‌کردند. بچه‌ها در جوابش گفتند: "همه حرف‌هایت را که باور کنیم، این یکی را که چهل روز برایت عزاداری برپا باشد را باور نمی‌کنیم. تشییع جنازه را که نمی‌گذارند انجام دهیم. ضمنا این بعثی‌ها برای امام حسین(ع) که در کشور خودشان دفن است نمی‌گذارند عزاداری کنیم، چطور می‌خواهند بگذارند برای تو عزاداری کنیم؟"

سه چهار روز بعد از دنیا رفت. ظاهرا سکته کرده بود. بردیم پیش دکتر گفت که این تمام کرده و شهید شده است. بعد یک ملحفه کشیدند رویش. در همان روزی که دوستمان از دنیا رفت، یک سرتیپ عراقی مسئول کل اردوگاه‌ها که معمولا 6 ماه یکبار توی اردوگاه‌ها سرکشی می‌کرد و بسیار هم مغرور بود، آمد. یک سربازی به او گزارش کرد که امروز یک نفر مرده. نمی‌دانم چطور شد که آن مسئول گفت برویم ببینیمش. همه تعجب کردند چون چنین مقامی هیچوقت برای دیدن جنازه‌ی اسیر اقدام نمی‌کرد. ملحفه را خودش از روی پیکر شهید کنار زد. ما خودمان هم منظره‌ای که دیدیم را باور نکردیم. چهره شهید خیلی حالت عجیبی پیدا کرده بود. انگار آنجا را با چیزی روشن کرده بودند. چهره سفید و نورانی و براق. هر کسی که آنجا چهره شهید را دید اصلا انگار از این رو به آن رو شد. تا مدتی حالت چهره‌اش را فراموش نمی‌کردیم.

همان موقع که همگی چهره دوست شهیدمان را دیدیم، آن سرتیپ عراقی یک سیلی محکم زد توی گوش سربازش که کنار ایستاده بود و گفت: "لا بالموت...هذا شهید... والله الاعظم هذا شهید..." دیگر باورش شده بود که این شهید است و از آنجا آن بعثی هم زیر و رو شده بود. گفت که برای این شهید باید چهل و پنج روز عزاداری کنید و دستور می‌دهم بدنش را دور تا دور اردوگاه سه بار تشییع کنید. او که این‌ها را می‌گفت بچه ها گریه می‌کردند چون پیشگویی شهید را به یاد می‌آوردند. اتفاق عجیبی بود. بعد یکی از ایرانی‌ها رفت و گفت ما چهل و پنج روز نمی‌توانیم عزاداری کنیم. افسر بعثی گفت چرا؟ جواب دادند چون ما چهل روز دیگر می‌رویم. گفت شما از کجا این حرف را می‌زنید؟ جواب داد خود این شهید قبل از شهادتش گفته. افسر بعثی گفت اگر او گفته پس درست است. سر چهل روز دیدیم درها باز شد و صلیب سرخی ها آمدند داخل و گفتند که دیگر باید به ایران بازگردید.

 

به نقل از خبرگزاری مشرق نیوز - ۱۰ اسفند ۹۱
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ اسفند۱۳۹۱ساعت 18:17 توسط صادق پاشائی |

 

شعر :

شکر و صد شکر که ما فاتح و فیروز شدیم

           لیک  مغرور  نباشیم که   پیروز  شدیم

خواب خرگوش اگر چیره شود بر ماها

            باز مغلوب همانیم  که   دیروز    شدیم

-------------------------------------------------------------

در سی و چهارمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران

یاد و خاطره معمار کبیر انقلاب حضرت امام خمینی رحمت الله علیه

و شهدای مظلوم که در راه به ثمر نشستن بذر انقلاب در میهن

خون خویش را نثار کردند  گرامی میداریم .

 

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ بهمن۱۳۹۱ساعت 18:42 توسط صادق پاشائی |

 

خاطره شیرین از روز میلاد حضرتش



این اواخر  عراقی ها  سهمیه ای  بصورت بن ماهانه میدادند به هر اسیر که سهم هر نفر اسیر معمولی مثل بسیجی و سرباز و پاسدار و شهروند عادی عبارت بود  از بن به ارزش  ۵/۱  دینار  عراقی که در آن زمان هر دینار برابر  ۴۰ تومان ایرانی  ارزش داشت  و لذا    مزد هر اسیر  ماهانه  می شد ۶۰ تومان  !

یعنی  روزی   ۲  تومان   !!   خدا بده برکت

البته  برادران ارتشی که درجه دار بودند  بسته به میزان درجه شان  امتیاز و بن بیشتر  داشتند

مثلا یک گروهبان یا استوار حدودا ۳۰  دینار  دریافت بن داشت ( البته دقیقا  یادم نیست )

 

با  این  بن ها  بچه ها  خرید میکردند 

خرید  گروهی بود  یکنفر  بنها  را جمع میکرد  و میرفت بازار  ( منظور اتاقکی بود در پشت قاطع  معروف به بوفه )

و کلی اجناس به قیمت  تعاونی  ( چندبرابر واقعی  خرید می کرد )

مثلا  یک قوطی دو کیلوئی   شیر خشک نیدو  که  ۴  دینار  ارزش داشت 

 به  ما  گاهی  ۴۰ دینار حساب میکردند !!!

یا یک قوطی یک کیلویی  شیره خرما  را که قیمت ۵  دینار داشت ۲۰ دینار یا بیشتر حساب میکردند

همینطور آدامس و بیسکویت و شکلات و سیگار و تیغ ریش تراشی و خمیر دندان و...

همچنین  شکر  هم میفروختند

 ارتشی ها که بن بیشتر داشتند  گاهی شکر می خریدند تا با  اون  شیرینی و شربت درست کنیم

اینها مقدمه بود تا برسیم به برگزاری  جشن میلاد

برای مراسم جشنها  هم  شکر  از این دوستان ارتشی  میگرفتیم  و  هم گاهی از آشپزخانه  کش میرفتیم !

یعنی  دزدکی  اسرایی که  بعنوان خدمه در آشپزخانه کار میکردند  مقدار یک مشت شکر داخل پلاستیک میگذاشتند و در یک وقت خلوت به بچه ها می دادند

همینطور  یک یک مشت  شکر ها را جمع میکردیم تا در مناسبت جشن  بتوانیم  شیرینی و کیک و شربت درست کنیم

گاهی هم لو می رفت و شکر ها را به آشپزخانه عودت می دادند  و یک کتکی هم  یکنفر که در وسایلش  شکر یافت میشد  نوش جون میکرد !

بعد از اینکه سیستم  توزیع بن در اردوگاه اختراع شد و عراقی ها به ما بن می دادند  دیگه بهونه ای نداشتند  اگر شکر پیدا می کردند  بچه ها می گفتند  خریدیم !

این بهونه  باعث می شد  شکر دزدکی  هم به شکرهای  خریدنی  افزوده شود و مراسم و شیرینی ها

خوشمزه تر گردد !!

حالا  تمام این داستانها را گفتم تا برسیم به اصل  خاطره :

در ایام شعبان سال ۱۳۶۹  مراسم جشنی داشتیم

برای ولادت  سه نور عظیم  امام حسین و امام سجاد و حضرت عباس  علیهم السلام

و هر روز آسایشگاهها به فراخور  توان خود مراسم جشن و شادی و شیرینی و شربت داشتند

البته با رعایت اصول ایمنی  و  لو نرفتن  افراد و برنامه ها  !

زیرا  همه این مراسمها  ممنوع بود !

تعدادی از برادران اهل سنت  در بین اسرا بودند که معمولا  در این مناسبتها  گاهی همنوا با بچه های شیعه می شدند و گاهی سکوت می کردند و گاهی هم  کمک می کردند

مثلا در مراسم عاشورا   برای اینکه  نگهبان بگذاریم  تا بقیه  عزاداری کنند  و سینه بزنند  و این نگهبان کارش این بود تا از دور  سروکله  نگهبان عراقی پیدا  شد  به ما علامت بده  تا صحنه را عادی کنیم و یا سکوت بشود  گاهی همین دوستان  اهل سنت  می پذیرفتند  و نگهبان مراسم ما می شدند

که خداوند  از همه شون قبول کنه عجب با صفا و متحد بودند

به محضی که  بچه ها اعلام کردند برای میلاد این امامان عزیز  میخواهیم  جشن بگیریم و شکر میخواهیم

تعدادی از همین  بچه های اهل سنت  اعلام کردند   شربت  مراسم روز  ولادت حضرت عباس (ع) با ما -  که  هم شکرش را تامین میکنیم  و هم درست میکنیم و هم توزیع میکنیم

دمشون گرم

خیلی باحال بودن

حظ کردیم هم از کارشون و هم از شربتشون

جاتون خالی

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ تیر۱۳۹۱ساعت 15:0 توسط صادق پاشائی |

مطالب قدیمی‌تر