برادر عزیزمان دکتر علی موحدی که از آزادگان اردوگاه موصل هستند بعد از اسارت سفری خارجی داشتند که خاطره ای زیبا از عشق و علاقه به امام خمینی -ره- را نشان میدهد . ایشان می گوید : در یکی از سفرها در وسط اقیانوس داخل کشتی بودم و فرصتی بود با کاپیتان کشتی رفیق شدیم و از قسمتهای مختلف کشتی بازدید کردم و رفتیم موتورخانه داخل کشتی ! در انجا دونفر سیاهپوست کار سخت در گرمای زیاد را متحمل بودند ! یهو یه عکس کوچکی توجهم را جلب کرد! دیدم روی دیوار موتور خانه عکس کوچکی از امام خمینی نصب شده است ! به یکی از آنها گفتم این عکس کیه؟ گفت خمینی خمینی ! ازش پرسیدم اورا میشناسی ؟ گفت ندیدمش ولی او قلب و جان من است و قلب همه کسانی است مانند من فکر میکنند ! گفتم چرا؟ گفت او در مقابل ظلم جهانی ایستاد و دشمن اسرائیل جنایتکار است و با ظلم و ستم در دنیا مخالف عملی و جدی بود و قلب و زبانش یکی بود ! به او گفتم میدانی من از ایران هستم ؟ او خیلی تعجب کرد و مرا در آغوش کشید و اشک در چشمانش حلقه زد ! و گفت الان با حضور تو من بوی خمینی را احساس میکنم ! آری انقلاب اسلامی ایران در دل ملتهای جهان با نام خمینی (ره) شناخته می شود ! خدایش رحمت کند
+ نوشته شده در دوشنبه 3 شهریور1393ساعت 10:48 توسط صادق پاشائی |

بنام خدای مهربان

معمولا هر روز بعد از آمار عصر که داخل آسایشگاه می رفتیم مجبور بودیم مدتی نیز داخل آسایشگاه در صفوف 5 گانه  منظم بنشینیم تا زمانی که سوت آزاد باش را بکشند و برویم هر کدام به گوشه مشخص خودمان و پتو بندازیم و به امورات شخصی مشغول شویم !

در این فاصله که در داخل قاعه ( سالن اسایشگاه) نشست اجباری در صف داشتیم مسئول آسایشگاه موظف بود دستورات اردوگاه و تذکرات اجباری بیان کند و اگر اتفاق جدیدی افتاده بود هشدار جدید بدهد یا اگر کسی کاری کرده بود که موجب عقوبت و تنبیه می شد یادآوری کند و افراد خاطی را خودش تنبیه کند !
گاهی بخاطر تعلل و تاخیر و فراموشی کارهای روزمره که هر کسی به نوبت باید انجام میداد آن فرد تنبیه می شد !
مثلا هر روز یک گروه مامور گرفتن غذا بودند که   بایستی  ظروف غذا را به آشپزخانه منتقل می کردند و بعد از تقسیم غذا و تحویل سهمیه ، آنهارا به آسایشگاه خود  می آوردند .

.. یک روز که من و دوستم محمد باقری بچه کرمان در صف آمار کنار هم نشسته بودیم ،

اسماعیل (مسئول آسایشگاه ) گفت امروز چند نفر از مسئولین غذا موقعی که صدا زدیم ظروف غذا را به آشپزخانه ببرند  اینها نبودند ،  گیر داد   و لذا اسامی آن چند نفر را خواند و برای تنبیه بلند کرد !

یکی از آنها همین محمد باقری بود که کنار من نشسته بود ! و بدلیلی نتوانسته بود برود!!

چند روزی بود که محمد باقری  یک دمل بزرگ داخل صورت و روی پیشانی اش در آمده بود و خلاصه چهره اش علامت دار شده بود !

منم بشوخی این آیه قرآن را برایش خواندم :  ( یعرف المجرمون بسیماهم فیوخذ بالنواصی و الاقدام ) !!!

منظورم این بود آدمهای  فراموش کار ، اصلا از چهره شان شناخته می شوند !! و کلی خندیدیم و ... باقری بمن گفت باشه بموقع بهت جوابتو  میدم  - ای نامرد - ! 

و دیگه بلند شد تا  100 بار  بشین و پاشو  را  که جریمه شده بود انجام دهد ...

 منم هرگاه نگاهم بچشمش دوخته می شد بهش میخندیدم و اونم با کراهت میخندید .

 از قضا .....

روز بعد بخاطر برنامه کلاس درسی که داشتم وقتی من را برای بردن ظرف غذا صدا زدند  بچه ها نگذاشتند بروم و گفتن احتمالا کسی دیگر بجایت می رود و شما فعلا نرو  -  منم نرفتم  - !

... بعد از آمار داخل آسایشگاه  ، مسئول آسایشگاه افراد بی نظم را معرفی کرد و نام مرا هم خواند و با تعجب گفت از شما انتظار نداشتم  !  و  خلاصه من را هم مجبور کرد بعنوان تنبیه 10 بار دور آسایشگاه بطور پامرغی  راه بروم !!!

وقتی در حال اجرای این تنبیه نظامی بودم محمد باقری از بین صفوف من را دید و با خنده جانانه این آیه قرانی را خواند  : ( یطوفون بینها و بین حمیم آن ) ...

یعنی مانند کسی که دارد در جهنم طواف میکند و می چرخد ... !!!

خلاصه منم خنده ای با اکراه زدم و مرغانه بقیه مسیر پا مرغی را ادامه دادم تا 10 دور تمام شد !

...................( اینم خاطراتی طنز بود که با آیات نورانی قرآن شیرین می شد !! )

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مرداد1393ساعت 9:59 توسط صادق پاشائی |

مشاغل فرهنگی: - تدریس دروس مدرسه در همه سطوح ( از سواد آموزی تا دبیرستان و دانشگاه) البته بشرط وجود استاد - تدریس قرآن ( قرائت- روخوانی- تجوید - ترتیل- مفاهیم - تفسیر) - تدریس هنر ( خوشنویسی- نقاشی- مجسمه سازی- تئاتر- سرود - و...) - بافندگی ( کلاه جوراب - دستکش - و..) - خیاطی ( شلوار - پیراهن - و..) - کفاشی( گیوه بافی- تعمیر کفش و دمپائی - دوخت کفش کتانی ) - دندانپزشکی - بنائی - باغبانی و میوه و سبزی کاری - نظافت و شست و شو - امور دستشوی و حمام - آشپزی و پخت و پز - آرایشگری و اصلاح مو - و......... البته برخی ازین مشاغل توسط افراد داوطلب برای امورات داخل اردوگاه انجام می شد مثل آشپز ی که میرفتن آشپز خانه یا مانند بنایی که برای عراقی ها کار میکردند البته داخل کمپ بودن مثلا دیواری بچینند و ستونی نصب کنند و... و برخی مشاغل عمومی بود که همه می توانستند به حسب استعداد و علاقه یاد بگیرن مانند خیاطی و گلدوزی و ... مثلا آقا مصطفی غلامی که از درجه داران ارتشی و آدم خیلی مومن و خوبی بود قبل از شغل ارتش ، خیاط زبردستی بوده است و در اسارت برای من یه کاپیشن شلوار سورمه ای زیبا دوخت همه تحسین میکردند . البته تأمین مواد اولیه خودش جای مطلب زیادی داره مثلا به همه اسرا لباس عربی داده بودند بنام دشداشه و یک لباس سورمه ای یک تکه بلیز و شلوار سرهم مانند لباس مکانیک ها داده بودند و این لباس ها را بچه های خوش ذوق باز میکردند و مطابق میل خود بلیز و شلوار و تنگ و کوتاه یا بلند می کردند . تهیه نخ و سوزن هم حکایتی جالب دارد . بالاخره هر روزی سرمون بند بود و مشغول بودیم .....
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 خرداد1393ساعت 15:46 توسط صادق پاشائی |

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

سلام به همه خوانندگان عزیز و دوستان گرامی دوران اسارت 

سال تحویل سال ۶۹  که آخرین سال دوران اسارت بود در آسایشگاه ۵ بودم .

اون ایام  بچه ها از طریق مسئولان آسایشگاهها به نگهبانان عراقی گفته بودند ساعت تحویل سال که حدود ۱۲ نیمه شب  بود  همه را مطلع کنند

چون ما ساعت نداشتیم

عراقی ها هم قبول کردند ولی هرچه منتظر ماندیم کسی این کارو نکرد تا اینکه خود بچه ها با هلهله و شادی و صدای صلوات و  سرو صدا به نوعی آسایشگاه ها در نیمه شب  خودجوش سال را تحویل کردند

و بهم اینگونه اطلاع دادند .

هر آسایشگاهی به فراخور هنرمندان و استعداد بچه هایش مراسمی ویژه نوروز  درنظر گرفته بود

که معمولا ساخت شیرینی های دست ساز و کیک های ابتکاری بود .

استفاده از صوت خوش بچه های مداح و خواننده - با سرودهای بهاری و

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1392ساعت 21:8 توسط صادق پاشائی |

 با سلام

آقای حجتی که دارای مدرک فوق لیسانس فیزیولژی  بود و از بسیجی های نجف آبادی در اردوگاه ما بود کلاسهای درس داشت شامل زبان انگلیسی و زیست شناسی و علوم تجربی و...

در یکی از جلساتش با پیدا شدن یک غورباغه در اردوگاه ۱۲   که بعضا عراقی ها برای اذیت آنها را  روانه  اتاق بچه ها می کردند به ذهنش می رسد که برای تشویق بیشتر بچه ها به علم آموزی کلاس عملی بگذارد و  بچه ها هم خیلی مشتاق برگزاری یک جلسه تشریح می شوند

غورباقه بیچاره  توسط یک  تیغ ریش تراشی بر روی یک تکه شیشه  جراحی می شود و سینه اش جهت نمایش اندام و اعضای درونی شکافته می گردد و قلب نوسان دارش بعد از مدتی ا زکار می افتد ولی قلبهای زیادی از مشتاقان علم تجربی در اسارت و  داوطلبان علم آموزی به تپش می افتد .

 

شاید برای آن حیوان بیچاره دعا هم کرده و  افسوس هم خوردند ولی خب حیوانات برای  کمک به دانش بشری به تسخیر انسان در آمده اند .

آن روز در گوشه ای از حیاط اردوگاه تعداد بچه ها بیش از حد زیاد شد و با اینکه من خیلی مشتاق دیدن چنین صحنه ای بودم بعلت همزمانی با کلاس دیگرم  و برای عدم جلب توجه نگهبان عراقی  که گیر های زیادی میدادند  از دور  جمعیت زیاد در این  کلاس تشریح را  مشاهده کردم و با اینکه این خبر  زیاد  دهن به دهن  پیچید  ولی  بحمدالله عواقب  خطرناکی نداشت  احتمالا عراقی ها بو نبردند .

این هم یک خاطره از کلاس های جذاب در اردوگاه اسرای ایرانی ( تکریت ۱۲) 

 

+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1392ساعت 17:40 توسط صادق پاشائی |

بسمه تعالی

اللهم فک کل اسیر

اللهم رد کل غریب

تصایری مختلف از اسیران جنگی

 (   POW   )  که  باختصار با این حروف  شناخته می شوند .

 
Austro-Hungarian POWs in Russia, 1915 اسرای اتریش - مجارستان در اردوگاه روسی سال ۱۹۱۵
 
 
 
اسرای امریکایی در سال ۱۹۴۴ 
American prisoners captured in Ardennes in December 1944
File:Bundesarchiv Bild 183-J28589, Kriegsgefangene amerikanische Soldaten.jpg
 
 
  Engraving of Nubian prisoners, Abu Simbel, Egypt, 13th century BC 
                                                                نقش سنگواره از   اسرای مصریان قدیم
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1392ساعت 16:43 توسط صادق پاشائی |

بسم الله الرحمن الرحیم

امیر آزاده شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت.


نام کتاب خاطرات این شهید بزرگوار، "6410" است و تحت مجموعه "امیران جاوید"، شماره 8 با عنوان یادنامه امیر آزاده شهید سرلشکر خلبان "حسین لشگری" به بازنویسی "علی اکبر" (فرزند شهید لشگری) توسط نشر آجا وابسته به سازمان عقیدتی- سیاسی ارتش به چاپ رسیده است.
 
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 30 دی1392ساعت 9:37 توسط صادق پاشائی |

بلغ العلی بکماله                 کشفت الدجی بجماله

حسنت جمیع خصاله             صلو اعلیه وآله



خاطره :

در سال ۶۸  جشنی بمناسبت ولادت نبی مکرم اسلام حضرت ختمی مرتبت محمدبن عبدالله (ص)   در آسایشگاه ۸ برگزار کردیم  که قسمتهای زیر  از برنامه های آن بود .

مداحی توسط آقای  احسان آبیاری 

سرود  توسط ابراهیم دهقان ( بچه خوش صدای اصفهانی)

دکلمه  توسط این حقیر

پخش شیرنی های دست ساز  که توسط  بچه های خوش ذوق ساخته می شد .

سخنرانی در مورد تاریخ و چگونگی ولادت رسول اکرم -ص-  توسط یکی از برادران مطلع

بقیه اش یادم نیس

اگه اشتباه نکنم اون موقع ولادت پیامبر اکرم -ص-  در فصل پاییز بود .

البته  جای ریا نباشه  این اشعار  جزو اولین سروده های من بود در زمان  اسارت  که در مورد  اعیاد و وفیات اسلامی

بصورت قصیده - غزل - سرود- مدح - بحر طویل - و شعار  میگفتم  و به مداحان اردوگاه جهت  ارائه  تقدیم میکردم .

البته اون  موقع  همه این کارا  مخفیانه بود و تعداد  خیلی اندک این چندتا شاعر رو  می شناختند .

در مناسبتهای مذهبی بعد بتدریج بچه های عاشق مداحی همدیگر رو شناختن .

دوستان دیگری هم بودند که اهل سرودن اشعار بودند مثل آقای مجید احمدبیگی  بچه کرمان 

و  مرحوم حسن افروز  بچه مشهد  و  کسان دیگر ........

گاهی عبدالرضا مزاری هم  قافیه هایی جور میکرد .

اقای حسن محمدی و مجید مظفری و  درخشان  هم از بچه های تهران و

مصطفی فیض بخش هم   اهل سرود

و نوحه و مداحی  بودن  .

اقای دباغ هم مانند ابیاری  مداحی میکرد البته باید فکر کنم تا بقیه اسامی مداحان یادم بیاد .

خدا بهمه شون اجر بده  

 یادشون بخیر

 

+ نوشته شده در شنبه 28 دی1392ساعت 16:10 توسط صادق پاشائی |

ماجرای دستور عجیب سرتیپ عراقی برای یک شهید

آزاده دفاع مقدس "حسن یوسفی" 49 ساله است و 8 سال رنج اسارت در عراق را تحمل کرده است. او در سن 18 سالگی در عملیات محرم اسیر شد و روزهای پرفراز و نشیبی را مانند دیگر آزاده‌ها تجربه کرده است. یکی از خاطرات جالبش را که حاصل خلوص و ایمان رزمندگان و اسرای ایرانی در عراق بود را چنین روایت می‌کند:

یک بار یکی از بچه‌ها آمد و به ما گفت که انشاالله ما تا45 روز دیگر می‌رویم ایران. در حالیکه آن موقع هنوز هیچ خبری از اعلام آزادی اسرای ایرانی نشده بود. بچه‌ها سر به سرش گذاشتند و شوخی کردند. یک بسیجی بود که همیشه کار بچه‌ها را راه می‌انداخت. کفش‌های بچه‌ها را تمیز می‌کرد. آب برایشان گرم می‌کرد و آدم نماز شب خوان و مومنی بود که ما قبولش داشتیم.

به او گفتیم حالا گیریم آزاد هم شدیم. اگر برویم ایران، تو می‌خواهی رسیدی خانه‌ات، چه کار بکنی؟ گفت: "من با شما نمی‌آیم. چون قبل از آزادی می‌میرم. شما در این اردوگاه برای من چهل روز عزاداری می‌کنید. جنازه‌ام را دور اردوگاه تشییع می‌کنید." این حرف‌ها را در حالی می‌گفت که آن زمان وقتی کسی فوت می‌کرد عراقی‌ها جنازه‌اش را فوری می‌بردند و دفن می‌کردند. بچه‌ها در جوابش گفتند: "همه حرف‌هایت را که باور کنیم، این یکی را که چهل روز برایت عزاداری برپا باشد را باور نمی‌کنیم. تشییع جنازه را که نمی‌گذارند انجام دهیم. ضمنا این بعثی‌ها برای امام حسین(ع) که در کشور خودشان دفن است نمی‌گذارند عزاداری کنیم، چطور می‌خواهند بگذارند برای تو عزاداری کنیم؟"

سه چهار روز بعد از دنیا رفت. ظاهرا سکته کرده بود. بردیم پیش دکتر گفت که این تمام کرده و شهید شده است. بعد یک ملحفه کشیدند رویش. در همان روزی که دوستمان از دنیا رفت، یک سرتیپ عراقی مسئول کل اردوگاه‌ها که معمولا 6 ماه یکبار توی اردوگاه‌ها سرکشی می‌کرد و بسیار هم مغرور بود، آمد. یک سربازی به او گزارش کرد که امروز یک نفر مرده. نمی‌دانم چطور شد که آن مسئول گفت برویم ببینیمش. همه تعجب کردند چون چنین مقامی هیچوقت برای دیدن جنازه‌ی اسیر اقدام نمی‌کرد. ملحفه را خودش از روی پیکر شهید کنار زد. ما خودمان هم منظره‌ای که دیدیم را باور نکردیم. چهره شهید خیلی حالت عجیبی پیدا کرده بود. انگار آنجا را با چیزی روشن کرده بودند. چهره سفید و نورانی و براق. هر کسی که آنجا چهره شهید را دید اصلا انگار از این رو به آن رو شد. تا مدتی حالت چهره‌اش را فراموش نمی‌کردیم.

همان موقع که همگی چهره دوست شهیدمان را دیدیم، آن سرتیپ عراقی یک سیلی محکم زد توی گوش سربازش که کنار ایستاده بود و گفت: "لا بالموت...هذا شهید... والله الاعظم هذا شهید..." دیگر باورش شده بود که این شهید است و از آنجا آن بعثی هم زیر و رو شده بود. گفت که برای این شهید باید چهل و پنج روز عزاداری کنید و دستور می‌دهم بدنش را دور تا دور اردوگاه سه بار تشییع کنید. او که این‌ها را می‌گفت بچه ها گریه می‌کردند چون پیشگویی شهید را به یاد می‌آوردند. اتفاق عجیبی بود. بعد یکی از ایرانی‌ها رفت و گفت ما چهل و پنج روز نمی‌توانیم عزاداری کنیم. افسر بعثی گفت چرا؟ جواب دادند چون ما چهل روز دیگر می‌رویم. گفت شما از کجا این حرف را می‌زنید؟ جواب داد خود این شهید قبل از شهادتش گفته. افسر بعثی گفت اگر او گفته پس درست است. سر چهل روز دیدیم درها باز شد و صلیب سرخی ها آمدند داخل و گفتند که دیگر باید به ایران بازگردید.

 

به نقل از خبرگزاری مشرق نیوز - ۱۰ اسفند ۹۱
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1391ساعت 18:17 توسط صادق پاشائی |

 

شعر :

شکر و صد شکر که ما فاتح و فیروز شدیم

           لیک  مغرور  نباشیم که   پیروز  شدیم

خواب خرگوش اگر چیره شود بر ماها

            باز مغلوب همانیم  که   دیروز    شدیم

-------------------------------------------------------------

در سی و چهارمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران

یاد و خاطره معمار کبیر انقلاب حضرت امام خمینی رحمت الله علیه

و شهدای مظلوم که در راه به ثمر نشستن بذر انقلاب در میهن

خون خویش را نثار کردند  گرامی میداریم .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 بهمن1391ساعت 18:42 توسط صادق پاشائی |

مطالب قدیمی‌تر